زندگی ام پر از خالی شده! ساعت های خالی، اتاق خالی، لذت های خالی، گالریِ خالیِ تلفن، آینده خالی
خالی هایی که سنگین هستند. خالی هایی که نمی دونم باید کجا بریزم شون. اصلا جایی برای ریختن اینها وجود داره؟
دیشب به رسم چند ماه اخیر به یه پادکست گوش میدادم. اسم کانال رواق بود و اسم اپیزود "خورده مرگ" بود. از دیشب تا حالا ده بار گوشش کردم. گوش کردن به این پادکست ها باعث میشه زندگی رو بهتر بفهمم. درسته که بعضی جاهاش با باورهای مذهبی ام جفت و جور نمیشه و در تناقض با باورهای مذهبی ام قرار داره ولی اکثر اوقات چیزهایی رو بهم یاد میده که در مورد خودم نمی دونستم.
بهترین قسمت اپیزود خورده مرگ اونجایی بود که در مورد جویسی حرف میزد. وقتی داشتم تحلیل روانشناختی جویسی رو گوش میکردم، توی مترو بودم و باید ایستگاه بعدی پیاده میشدم. میخواستم ببینم دلیل اون رفتار جویسی چی بوده. وقتی گوینده پادکست دلیلش رو گفت: روی صندلی مترو خشکم زد. طوری که یادم رفت اون ایستگاه رو پیاده بشم و ایستگاه بعدی پیاده شدم. تا به حال فکر میکردم از مرگ نمی ترسم ولی با شنیدن داستان جویسی فهمیدم که از مرگ میترسم! فقط خودم نمی دونستم که از مرگ میترسم.
مرگ، نیستی، نبودن، فراموش شدن، تجربه نکردن، عدم شدن، چه کلمات سنگین و سختی
برچسب:
نویسنده: نرگس مهدوی